تبليغاتX
زندگی
چه عاشقانه چه بیقرار و چه آرام ،دوستت دارم نوشته های کودکانه ام چگونه میتوانند ذره ای از احساسم و عشقم را برایت حکایت کند، نه هیچ چیز نمیتواند از این حس غریب برایت بگوید ...نمیدانم تو از جام عشق نوشیده ای یا نه...ولی هرکس به قدر جرعه ای از این جام سرخ چشیده باشد دیگر رنگ سیرابی را نخواهد دید ، نه اینکه نتواند، نمیخواهد که از این حس عطش بگذرد،از این زهر شیرین ، که زهرش هر قدر هم مهلک یارای مقابله با شیرینی اش را ندارد.

برایت اعتراف میکنم شاید از بار گناهم نزد تو کم شود...آری من از این شراب نوشیده ام ....زمانی که چشمان زیبای تو ساقی این باده بود...زمانی که شراب عشق را برایم آورد و من ندانستم با نوشیدن این می این همه از خود بی خود میشوم ؛ واکنون تشنه ی عشق ؛ هیچ چیز جز حضور گرم تو و دستهای مهربانت این تشنه را سیراب نمیکند و این عطش را نمیکشد ،مجازات و حد این باده را به جان میخرم اگر بدانم که تو قاضی این دادگاهی وحکم را هر قدر هم که سخت و سنگین باشد اگر تو آن را اجرا کنی میپذیرم چرا که برایم همانند پاداش خواهد بود شیرین شیرین.

نمیدانم برای این خسته جان چه حکمی در نظر خواهی گرفت ولی قصاص من فراق نیست که اگر این را برایم در نظر گرفته ای بهتر آن است که فرمان مرگم را صادر کنی ... لسان الغیب چه زیبا فرمود: وصال او ز عمر جاودان به....

ای ساقی عشق که اکنون تو، قاضی دادگاه گناه عشق و مجازات این عاشق شده ای،  بدان اگر مرا هزاربار مجازات کنی باز از این میگساری دست نخواهم کشید تا زمانی که به وصالت برسم

عاطفه

+ نوشته شده توسط عاطفه در پانزدهم آبان 1388 و ساعت 21:26 |
ابر چشام داره میباره چقدر از بارون اشکها بدم میاد،باعث میشه همه چیرو از پشت یه پرده ببینم،همه چیز تار میشه،تشخیص با چشمای بارونی برام سخته...

دیروز که داشتم گریه میکردم اشکامو از رو گونه هام دزدید و گفت دوستت دارم تو رو خدا گریه نکن!

گفتم منم دوستت دارم

گفت عشقت بهم ثابت شده حتی اگه بهم نرسیم؛

 آخه عشق که فقط رسیدن نیست، ما روزای خوبی با هم داشتیم.عشق تا وقتی که وصال نباشه هیجان داره و آدم رو مشتاق رسیدن میکنه ...بعد وصال دیگه چیزی نیست که براش تلاش کنی تا بدستش بیاری... این قانونه تا وقتی چیزی رو نداری مشتاقی که بدستش بیاری ولی همین که بهش رسیدی احساس میکنی زیاد هم مهم نبوده

و خاطره هامون از وصال شیرین ترن

گفتم خاطرات ارزشی نداره نمیشه با خاطره زندگی کرد؛ نمیشه یه عمر با خاطره خوش موند.

گفت نگو خاطره ارزش نداره، میدونم قدرت نداره ولی زیبا و با ارزشه.

گفتم ولی این اتفاق ...اینم قراره یه روزی بشه خاطره، و اونروز نه یه خاطره ی زیباست نه ارزشی داره...اما قدرت داره قدرت داره که منو داغون کنه،که منو زمین بزنه،که برای همیشه لبخند رو ازلبام بگیره.

گفت نه!من مطمئنم که یه روز به زندگی برمیگردی؛یه روز حتی این خاطرات تو ذهنت میسوزن و خاکسنر میشن!

خاطره های شیرینمون زیر بارون...بین درخت ها توی جنگل...توی قایقی که باهم تو تالاب اونو پارو میزدیم...و اوج کوه... تو اون قله که بغلت کردم و بهم قول دادی همیشه برای من بمونی

گفتم:همین که تو بری و تنهام بزاری ... منم میام...دنبالت میام تا آسمون

یه تبسم کرد...برام آرزوی خوشبختی کرد و چشماشو برا همیشه بست...روحش پرکشید...

امروز دیگه پیشم نبود امروز من تنهای تنها بودم...

حالا میفهمم راست میگفت،خاطرات هرگز قدرت ندارن، هرچی که باشن...

جای قدم هامون زیر بارون رو سینه ی خاک ...جای کنده کاری اسم هامون که رو تنه ی  درخت مونده...نیلوفرایی که از تالاب چیدیم و اون قولی که تو کوه بهش دادم همه رو فراموش کردم...

فقط سراب کویر برام مونده...

نمیدونم این چشمای بارونی چرا انقدر سراب میبینه چرا نمیفهمه تو کویر آب نیست تو کویر درخت نیست تو کویر گل نیست...تو کویر فقط ستاره هست اون هم شبها...روزهای داغش وحشتناکه...ترسناکه...ولی شبها نه...زیباست...شب میتونم ستارشو ببینم...که اون بالا به من چشمک میزنه...ستاره ای که از زمین پر کشید و رفت به آسمون...با اینکه زیباست...شبای کویر سرده و غمناک منو یاد اون روز میاره ...خاطراتم مرده...تنها چیزی که یادم مونه لحظه ی جداییه...

 عاطفه

+ نوشته شده توسط عاطفه در هشتم آبان 1388 و ساعت 11:4 |

Life is a paradox

Whatever you want, you don’t get;

what ever you get ,you don’t enjoy;

whatever you enjoy isn’t permanent ;

whatever is permanent is boring

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در شانزدهم مهر 1388 و ساعت 12:53 |

 کاش دریای دلت همیشه برای این ماهی کوچک جایی داشته باشد ، دل این ماهی کوچک همیشه برای دریای وجودت پر زده...

به من بگو:

برای شیطنت این ماهی چه جایی بهتر از دل دریا

 که هرقدر هم  آن را با شیطنتش به هم بریزه باز قطره های دریا همه جا هستند و انگار نه انگار که ماهی کوچولو شلوغ کرده...

برای دلتنگی هاش چه جایی بهتر از دریا

 که هرقدر هم توش گریه کنه هیچ کس جز دریا که آغوشش را صمیمانه برای گرفتن دلتنگی های ماهی باز کرده، از راز اون دلتنگی با خبر نمیشه و اون اشکای گرمو حس نمیکنه

 برای خلوت کردن های ماهی کجا بهتر از دریا

 که آرومه آرومه...بی صدا و رازآلود

برای زندگی چه جایی بهتر از دریا

 که حیات بخش ماهیه و بهش هوای زندگی رو میده...

ای کاش دریای دلت همیشه پر از مهربونی باشه تا دل این ماهی کوچولو هیچ وقت نشکنه

کاش بشه یه روز دل دریاییت ماهی کوچولو رو تو بغلش بگیره.

کاش یه روزدریا بفهمه این ماهی هیچ جا جز آغوش مهربون دریا آروم نیست

اونجا چه آروم میشینه و حتی تکون هم نمیخوره...

عاطفه

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در پانزدهم مهر 1388 و ساعت 17:51 |
دیگه آخرین وسایلمو جمع وجور کردم (واسه زندگی خوابگاه)

یکم دلم گرفت...دختر وابسته ای نیستم ولی بالاخره نمیشه بی تفاوت هم بود... میدونم دلم واسه داداشم یه زره میشه، با اینکه همیشه با هم در حال دعوا و سر به سر گذاشتن هستیم اما خیلی دوسش دارم و حاضرم جونمو براش بدم

داداشی دوستت دارم

راستی داشتم فرهنگ لغت هزاره و آکسفوردم رو از قفسه بر میداشتم چشمم افتاد به حافظ

دل رو زدم به دریا ویه فال گرفتم به نیت شروع ترم جدید:

همای اوج سعادت به دام ما افتد                          اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم ازنشاط کلاه                    اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع                   بود که پرتوی نوری ببام ما افتد

ببارگاه تو چون باد را نباشد بار                           کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال میبستم            که قطره ای ز زلالش بکام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز                کزین شکار فراوان بدام ما افتد

به نا امیدی ازین در مرو بزن فالی                  بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هرگه که دم زند حافظ            نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

مثل اینکه قراره یه ترم پر بار داشته باشم به امید تو خدای بزرگم

حافظ رو هم گذاشتم بین کتاب هام اصلا با حافظ نفس میکشم مگه میشه اونو با خودم نبرم

هفته ی قبل سه چهارم وسایلامو بردم و فقط کتابام مونده با یه سری خورده ریز

خوابگاهمو عوض کردم ... هفته ی قبل که رفتم دیدم یه اتاق نه چندان جالبی داریم که البته به لطف ترم قبلی ها بوی گندیدگی و کپک سراسر فضای اون رو اشباع کرده...آخه ماشا ا... گوشت رو گذاشتن تو یخچال مونده( حساب کنید از اوایل تیر ماه) و یخچال رو هم از برق کشیدن و این سه ماه یخچال بدبخت شده  پرورشگاه باکتری و میکروب...یخچال رو بردن بشورن...

بگذریم روز انتخاب واحد تا بخودم بجنبم واحد های عمومی پر شد و فقط 14 واحد اختصاصی برداشتم. امیدوارم تو حذف و اضافه بتونم حداقل 6 واحد عمومی بردارم

فردا دارم میرم دانشگاه ببینم چه خبره

این ترم میخوام آدم بشم و درس بخونم

ترم قبل خیلی کم کاری کردم ولی دیگه تموم شد

آخه یه نقشه هایی کشیدم برای رسیدن به یه هدفی که در فکرمه میخوام تمام عزمم رو جزم کنم و حسابی بخونم

نمیخوام حتی 10 دقیقه تلف شده داشته باشم...

شما هم برام دعا کنید

ممکنه از ین به بعد دیرتر آپ کنم.ولی سعی میکنم وقت خالی واسه آپ وبلاگم بزارم

دوستتون دارم

مراقب خودتون باشین

یاد شعر بچگی هام افتادم : درساتونو خوب بخونید/از مشقاتون جا نمونین... بقیشو یادم نمیاد شما جایی نشنیدید؟

فعلا بای

+ نوشته شده توسط عاطفه در نهم مهر 1388 و ساعت 19:40 |
این پست رو تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم. به نظرم جالب اومد برای شما گذاشتمش

امیدوارم خوشتون بیاد

همسر آینده من میدونی.....

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!

اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دورایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوار آن،خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو  و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوستداری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

نکته اخلاقی:میدونی پس همه ی دختر ها کم توقع هستن و ما خبر نداریم......4.gif

منبع    www.Diver.blogfa.com

+ نوشته شده توسط عاطفه در هفتم مهر 1388 و ساعت 17:27 |
سلام امیدوارم حال همگی خوب باشه....

دیگه نمیخوام تو وبلاگم از ناراحتی و غم و غصه چیزی بنویسم

 اصلا روز اولی هم که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم قصدم این نبود ولی از وسطا یکم مسیر این وبلاگ منحرف شد...اما حالا دوباره افتاده تو مسیر اصلیش

نیمه اول سال 1388 شش ماه خیلی جالبی بود.پر از اتفاقات کوچیک و بزرگ، خوب و بد، که زندگی منو واقعا عوض کرده.

شاید اون موقع دلیل خیلی از اون اتفاقات رو نمیدونستم، ولی رفته رفته دلیل همشونو دارم میفهمم، و الان به حکمت بیشترشون پی بردم...وقتی که نتیجه ی اون کارها رو بعد از یه مدت دیدم فقط مهربونیه خدا رو درک کردم...و نه هیچ چیز دیگه...بهش خوش شانسی یا بدشانسی نمیگم...اونو قسمت و سرنوشت هم نمیخونم....فقط بهش به عنوان لطفهای بزرگی که خدا در حق من کرده نگاه میکنم.

وای چقدر خدا هوای آدما رو داره...

بعضی اتفاقاتی بودن که اصلا از افتادنشون راضی نبودم و حتی ناراحت هم بودم... ولی در واقع به نفع من بوده و الان اینو میفهمم. اما بین اون همه حادثه های مختلف دوتا هست که هنوز دلیلشونو نمیدونم با اینکه میدونم جفتشون یه جورایی لطف و مرحمت خدا بودن ( اونم لطفهایی که نمیدونم چطور خوشحالیمو از اینکه در حق من اون لطفها انجام شده ابراز کنم ) ولی نمیدونم چه حکمتی دارن...یعنی نمی دونم چرا واسه من این اتفاقات پیش اومده...واسه منی که مطمئنم لیاقتشو ندارم که این چیزای خوب واسه من پیش بیاد...نمیتونم دلیلشو بفهمم...امیدوارم به زودی همه چیز مشخص بشه ... خیلی زود

 

امروز رفتم یه گوشه ای و

داد زدم خدایا دوستت دارم

داد زدم خدایا میدونی چقدر بهت محتاجم

داد زدم خدایا ممنون

داد زدم خدایا شکرت

داد زدم خدایا همیشه پیشم بمون

داد زدم خدایا نمیدونم چی میخوام بهت بگم ولی میدونم که خودت میدونی

داد زدم خدایا نمیتونم حرفامو اونجور که باید بهت بگم ولی میدونم خودت میدونی دلم میخواد چطوری بگم

داد زدم خدایا خیلی میخوامت ....

عاطفه

+ نوشته شده توسط عاطفه در هفتم مهر 1388 و ساعت 17:1 |
 مرا از یاد خواهی برد و

 من از دیدگان سرد یک روز می خوانم

سرود تلخ و غمگین خداحافظ

مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت

من این را خوب میدانم که روزی هم

 مرا از خویش خواهی راند و...

...وقلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد

چه تلخ است

 آهنگ خداحافظ

چه غمگینم از این رفتن

و از این روزهای سرد تنهایی بیزارم

+ نوشته شده توسط عاطفه در بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 2:32 |
چه بگویم که نفس تاب و تحمل بالا آمدن ندارد

چشم شرمنده است طاقت دیدنت را ندارد

چه بگویم که حرفی برای گفتن نمانده است

فکر نکن که به تو فکر نمیکنم

اگر خاموشم وسکوت پیشه کرده ام شاید شرمسار نگاه بی ریا و عشق پاکم هستم که قدرش را ندانستم .

نه نازنینم هنوز برایم مثل گذشته، شاید بیشتر عزیزی

من رفتم ولی زندگی نمیکنم

مگر عشق سپیدم بدون دل میتوان زیست

آری هنوز هم قدر تمام قصه ها

دوستت دارم
+ نوشته شده توسط عاطفه در بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 17:28 |
سلام،وقت بخیر!

داشتم کتاب مدیریت احساسات آنتونی رابینز (از سری کتابهای شاه کلید موفقیت) رو میخوندم...

یه مطلب خیلی جالب داشت...حیفم اومد براتون ننویسم

 

مهار احساسات شما در دست خود شماست

اکنون از شما میخواهم با از سر گذراندن دو احساس متفاوت، به بررسی و تجزیه و تحلیل تفاوت آن دو بپردازید.

درباره ی رویدادی فکر کنید که دوست دارید در آینده اتفاق افتد.امیدوار باشید که چنان خواهد شد.اگر دوست داشته باشید می توانید چشمانتان را ببندید.

همین الان این کار را بکنید.

بسیار خوب چشمانتان را باز کنید.

امیدواری چگونه احساسی است؟

آیا هنگام احساس امیدواری دو احتمال مختلف را همزمان با هم دیدید؟

آیا دیدید آن اتفاق هم خواهد افتاد و هم نه؟

امیدواری چه احساسی در شما ایجاد کرد؟

بدنتان را تکان دهید تا حالت جسمانی تان دگرگون شود. اکنون نوبت آن است تا احساس دیگری از سر بگذرانید. از شما میخواهم برای لحظه ای کوتاه باز هم چشمانتان را ببندید و با اندیشیدن درباره ی  رویدادی که دوست دارید در آینده اتفاق افتد، انتظار وقوع آن را داشته باشید. میخواهم خودتان را در حالت چشم انتظار بودن وقوع بی بروبرگرد آن رویداد قرار دهید.

چشمانتان را باز کنید. چه تفاوتی احساس کردید؟

انتظار داشتن چگونه احساسی است و چه تفاوتی با امیدواری دارد؟

وقتی در همایش هایم از شرکت کنندگان می خواهم این تمرین را انجام دهند، نخستین تفاوتی که به آن اشاره می کنند این است که می گویند هنگام امیدواری دو احتمال متفاوت از نظرشان می گذرد؛ یعنی هم می بینند آن گونه که می خواهند می شود و هم آن گونه نمی شود. به بیان دیگر آنان با دو گزینه ی متضاد روبرو میشوند و اطمینان زیادی احساس نمی کنند. وقتی از آنان می پرسم کدام احساس را بیشتر دوست دارند همیشه انتظار داشتن را بر امیدواری ترجیح می دهند.افزون بر آن  بیشتر آنان هنگام احساس امیدواری این احساس را دارند که گویی منفعل هستند اما هنگام احساس انتظار، خودشان را فعال و پویا می بینند و شدت بیشتری احساس میکنند.

این تفاوت ها، برخاسته از شیوه ی بازنمایی ما از آن دو احساس است. هنگام امیدواری ما بر دو احتمال ممکن تمرکز می کنیم اما هنگام انتظار داشتن فقط بر یک احتمال؛ این که آن اتفاق حتما خواهد افتاد. و این احتمال محتوای همه ی تصاویر ذهنی، توجه و اندیشه ی ما را تشکیل می دهد. همچنین هنگام انتظار داشتتن ، جنبش و تنشی وجود دارد؛ البته تنشی از نوع مثبت.

همه ی احساسات از اجزایی تشکیل شده اند و هدف ما این است که یاد بگیریم چگونه این اجزا را برای افزایش شدت احساسات مثبت و کاهش شدت احساسات منفی به کار گیریم.

من به قصد دیگری از شما خواستم این تمرین را انجام دهید. میخواستم توجه شما را به نکته ای مهم جلب کنم.

آیا لحظاتی پیش توانستید امیدوار باشید که فلان اتفاق در آینده خواهد افتاد؟آیا قادر بودید انتظار وقوع آن را داشته باشید و این احساس را در بدنتان بیفزایید؟

پس من یک بار دیگر ثابت کردم که مهار احساسات شما در دست خودتان است، زیرا هیچ دلیلی وجود نداشت که چشم انتظار وقوع اتفاقی خاص باشید. هیچ کدام از حرف هایی که من زدم تغییری در شرایط و این که آیا موفق خواهید شد یا نه ایجاد نکرد. من فقط به شما گفتم که راه انتظار داشتن وقوع اتفاقی را برگزینید و شما نیز این کار را کردید. در نتیجه احساس بهتری به شما دست داد. این گونه نیست؟

پس یادتان باشد این که چه احساسی از سر بگذرانید همیشه دست خودتان است. رویدادهایی که پیرامون شما روی می دهند مهار شما را در دست ندارند، بلکه شیوه ی تعبیر و تفسیر شما از آن رویدادها، یعنی معنایی که به آنها می بخشید و قوانینی که برای خود دارید تعیین میکند چه نوع احساسات منفی یا مثبتی را در خود بیافرینید.

 شاه کلید موفقیت (۷)، مدیریت احساسات - آنتونی رابینز

+ نوشته شده توسط عاطفه در بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 12:37 |